|
|
|
|
|
تموم شد، ديگه نيستم به همین سادگی ...
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 28 شهریور1386ساعت 9:53 توسط برکه کبود
|
|
||
|
|
|
|
|
دلم می خواست، حرفيه؟ چطور هر وقت مديرعاملمون ميره مسافرت يا نمياد و من از بند جيم استفاده مي كنم بايد بفهمه ولي هر زمان كه همكارم ميره من بايد پنهون كاري كنم؟! اونوقت تازه بدهكارم ميشم. دلم خواست ايندفعه بدجنسي كنم. خوب كردم. * ليلا جون، من دوشنبه كه مهندس ميره نيستم، نميام. - ااااا، باشه. برين به كاراتون برسين، من هستم. تقصير خودش بود. مي خواست ديروز بدجنسي نكنه و اونجوري نره تو ژست تا منم امروز صبح در كمال آرامش زود بيام. ولي وقتي قيافه ميگيره منم دلم خواست زماني بيام كه بعد از تلفن مهندس باشه. ميخواستم مهندس رو تحريك كنم تا وسط روز هم زنگ بزنه ببينه كارمندش چقدر نمونه است. دلم خنك شد. خوب كردم ...
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 19 شهریور1386ساعت 17:20 توسط برکه کبود
|
|
||
|
|
|
|
|
تا بحال هیچوقت تا این حد دلم نمی خواست بمیرم، اما الان با تمام وجود آرزوي مرگ رو دارم.
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه 17 شهریور1386ساعت 12:30 توسط برکه کبود
|
||
|
|
|
|
|
دیگر برای من چیزی وجود نداشت که نتوان به تأخیرش انداخت. من، من نبودم. هيچكس نبودم. و اين به معجزه اي مي مانست. زندگي خيلي شادتر از آن است كه وقتي به اين سن رسيدم، تصورش را ميكردم؛ انسان هميشه ميتواند دوباره جوان و ديوانه بشود. سخت بود اما ممكن ...
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 11 شهریور1386ساعت 17:25 توسط برکه کبود
|
|
||
|
|
|
|
|
چند روزیه حسابی مشغول خوندن و مطالعه چند کتابم که یکی از دوستان خوبم معرفی کرده، اما امروز كه يكي از تمرينهام رو انجام داده بودم و مشغول يادداشت كردن ديده هام بودم؛ همكارم كه روبروم نشسته بود و او نيز مشغول نوشتن بود اين كاغذ رو گذاشت روبروم و گفت بعداً يه كپي هم بخودم بده. - براي كيه؟ * براي تو .
پ.ن: نمی دونید از خوندن کتابها به خصوص کتاب آخری چه حسی دارم. با هر جمله ای که می خونم می خوام هوار بزنم و بیام اینجا بنویسم که وای نمی دونید این جمله یعنی چی! نمی دونید این یکی جمله با من چیکار داره می کنه ... اما اگه قرار باشه همه رو بنویسم یه دفعه می بینید یک کتاب رو آوردم اینجا ... به جرأت ميگم تا حالا اينطور خودم رو نشناخته بودم ... مرسي گلم به خاطر آرامشي كه داري بهم ميدي ...
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 30 مرداد1386ساعت 15:9 توسط برکه کبود
|
|
||
|
|
|
|
|
دانشی که باعث تغییر نشود، گمراهي است.
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 24 مرداد1386ساعت 12:34 توسط برکه کبود
|
|
||
|
|
|
|
|
از روزی که قدم به اینجا گذاشتم و شروع به نوشتن کردم می دونستم چي می خوام و چه می کنم، اما نمي دونم چرا حتي باور خودم رو هم آگاهانه رد كردم. نمي دونم چرا بيرحمانه و ناآگاهانه قضاوت كردم در صورتي كه گفته بودم من آزادانه ترا می بخشم و هر داوری نادرست درباره ترا رها می کنم. اما امروز اولين قدم از زندگي جديدم رو برداشتم. گامي به سوي بهتر شناختن خودم ... و از تو سپاسگزارم كه چنين هدايتم كردي. باورت كردم و از تو ميخوام هر آنچه كه هستم، باور كني ...
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه 13 مرداد1386ساعت 9:32 توسط برکه کبود
|
|
||
|
|
|
|
|
به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن ...
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 10 مرداد1386ساعت 13:8 توسط برکه کبود
|
|
||
|
|
|
|
|
چه بیراهه رفتیم ای دوست از جمع راه ها که به واهی رسیده است زمان کجاست ؟ دارد زمانه می بردش در ساحت نظاره ی تاریخ هستی ام مرزی که می رود به آوای بازها شاید ، شايد در اين تباهي ها در اين هميشه باقي ها داستاني ناگفتني بوده است در خلوت تمامي بيراهه هاي من چه بيراهه رفتيم اي دوست تا بهت عاشقانه ي خويش و تا اولين ؛ تا اولين حكايت باقي باقي ... باقي ...
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 3 مرداد1386ساعت 10:36 توسط برکه کبود
|
|
||
|
|
|
|
|
در خرابات مغان نور خدا می بینم این عجب بین که چه نوری ز کجا می بینم
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 2 مرداد1386ساعت 15:45 توسط برکه کبود
|
|
||
|
|
|
|
|
شب اگر خواب هم نداشت ديگر چه داشت؟ شب، كه نفهمي چه مكان است و كيستي شب، كه نداني چه زمان است و چيستي خواب، كه نبيني و نشنوي هيچ را خواب، كه نفهمي غم يار و دلتنگيِ خويش را خوابِ خوابِ خواب كه حتّي هيچ يادي نيايد به خواب! هست شب ولي اي واي! كه هست يك شبِ بيخوابِ دگر هست شب، آري شب يك شب بيخوابِ دراز كه ترا چشم در راهم باز
پ.ن: اين شعر براي بار سوم توسط همون همكار قديمي به من هديه شد. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 1 مرداد1386ساعت 12:40 توسط برکه کبود
|
||
|
|
|
|
|
وقتی یک رویداد زشت، تكرار مي شود، زشت تر مي شود ولي وقتي خيلي تكرار مي شود، ديگر زشتي اش را از دست مي دهد و عادت خواهد شد. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 25 تیر1386ساعت 10:51 توسط برکه کبود
|
|
||
|
|
|
|
|
برای سامان خوبم و گمگشته عزیزم.
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 20 تیر1386ساعت 13:46 توسط برکه کبود
|
|
||