تبليغاتX
برکه کبود
من آزادانه ترا می بخشم و هر داوری نادرست درباره ترا رها می کنم.
رفته بود پیش آخوند، گفته بود: آقا من به فکر خودکشی می افتم. آخوند گفت: معصیت کبیره است. عشرت گفت: خودم هم معصیت کرده ام. آخوند گفت: راه توبه باز است. عشرت گفت: نمی دانم به خانه شوهری که به من خیانت کرده برگردم یا نه؟ آخوند دستور داد که هر روز غسل بکند و دو رکعت نماز بخواند و بعد از سلام نماز از خدا بخواهد که هر چه خیرش است پیش پایش بگذارد. آخوند گفت: خداوندگار عالم ارحم الراحمین است.

چرا ارحم الراحمین به دادش نمی رسید؟!!!

برگرفته از جزیره سرگردانی (سیمین دانشور)

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 خرداد1385ساعت 17:32  توسط برکه کبود  | 

در جزیره ای زیبا تما حواس زندگی می کردند: شادی. غم. غرور و عشق ...

روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب فرو خواهد رفت. همه ی ساکنین جزیره قایق هایشان را آماده و جزیره را ترک کردند. اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند چون او عاشق جزیره بود.

وقتی جزیره به زیر آب فرو می رفت عشق از ثروت که با قایقی با شکوه جزیره را ترک می کرد کمک خواست و به او گفت: "آیا می توانم با تو همسفر شوم؟"

ثروت گفت: "نه. من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم هست و دیگر جایی برای تو وجود ندارد."

پس عشق از غرور که با یک کرجی زیرا راهی مکان امنی بود کمک خواست.

غرور گفت: "نه. نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد."

غم در نزدیکی عشق بود. پس عشق به او گفت: "اجازه بده تا من با تو بیایم."

غم با صدای حزن آلود گفت: "آه عشق من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تا تنها باشم."

عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد. اما او آن قدر غرق در شادی و هیجان بود که حتی صدای عشق را هم نشنید. آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق دیگر ناامید شده بود که ناگهان صدایی سالخورده گفت: "بیا عشق من تو را خواهم برد."

عشق آن قدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد و سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد. وقتی به خشکی رسیدند پیرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شده بود کسی که جانش را نجات داده چقدر بر گردنش حق دارد.

عشق نزد علم که مشغول حل مسئله ای روی شن های ساحل بود رفت و از او پرسید: "آن پیرمرد که بود؟"

علم پاسخ داد: "زمان."

عشق با تعجب گفت: "زمان؟! اما چرا او به من  کمک کرد؟"

علم لبخندی خردمندانه زد و گفت: "زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است."

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 خرداد1385ساعت 11:22  توسط برکه کبود  | 

Just   be


You can travel the world
But you can't run away
From the person you are in your heart
You can be who you want to be
Make us believe in you
Keep all your light in the dark
You're searching for truth
You must look in the mirror
And make sense of what you can see
Just be
Just be

They say learning to love yourself
Is the first step
But you take what you want to be real
Flying on plains exotic locations
Won't teach you
How you how to feel
Beside the fact
That you are who you are
And nothing can change that believe
Just be
Just be

Cause now I know
Is not so far
To were I go
There's not this spot
Since this I feel
I need
To just be
Just be
I was lost
And I'm still lost
But I feel so much better

Cause now I know
Is not so far
To were I go
There's not this spot
Since this I feel
I need
To just be
Just be

+ نوشته شده در  جمعه 26 خرداد1385ساعت 23:32  توسط برکه کبود  | 

روزهای قشنگ عشق ما پی در پی می گذرند. ما در لحظاتی که مال هم هستیم، صادقانه می جوشیم. در نگاه هم هزار شعر و غزل می خوانیم.

وقتی دستهای هم را می گیریم به سفرهای دور و دراز، به کوه قاف، سرزمین سیمرغ، به شبهای جادو زدۀ خیال دست می زنیم. از پس هر نگاهی یک ماجرای عاشقانه می سازیم و از پشت هر خطایی یک ضیافت آشتی برپا می کنیم.

در تشنگی های عاشقانه می سوزیم و لب به آب نمی زنیم. از پس شعاع خورشید به چهره هم زل می زنیم و در مهتاب روحمان را ... .

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 خرداد1385ساعت 17:4  توسط برکه کبود  | 

این درد دلها رو صبح از یک دوست شنیدم...

آخه تا کی میخوای بهم دروغ بگی و منم عین این احمق ها اصلاْ به روت نمیارم. آخه می دونی؟ اصلاْ حوصله بحث و جدل رو ندارم. ذات من با این حرف ها جور در نمیاد. گذاشتم به موقعش. زمانش که برسه خیلی آروم و در کمال آرامش بهت می گم که اون احمقی که فرض می کردی نیستم... بهت میگم که چرا و به چه دلیل دیگه نمی تونم بهت اعتماد داشته باشم. تو اون کسی نبودی که فکر می کردم! چرا فکر کردم که تو با بقیه فرق داری؟ چرا متوجه نبودم که تو هم ذاتت مثل باقی آدماست! بیخود وقتی چیزی که نیستی رو ادعا نکن. من به تمام تعهداتم عمل کردم اما تو...

متأ سفم...

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 خرداد1385ساعت 13:12  توسط برکه کبود  | 

دیشب باغ دلم خشک بود و پنجره هاش خاموش. گریه و لبخند نبود. فراق وپیوند نبود. نه دلی می تپید و نه نسیمی می وزید. روبرو مه بود و سکوت. تاریکی و وحشت. پر از کابوس، پر از ترس و تنهایی، پر از هراس از دست دادن ...

در گذرگاه شب تک و تنها و بی پناه بودم. بهت گفته بودم، نگفته بودم؟ که از تنهایی و شب می ترسم. اما تو بی رحمانه تنهام گذاشتی. دیشب، توی کویری سرد، بی پناه می دویدم.

بار کلماتم بر روی دوش کاغذم سنگینی می کرد اما راه گریزی نداشتم. نمی تونستم رویاهام رو به تصویر بکشم. نمی تونستم خاطرات قدیمی و فرسودم رو به دست باد بسپارم چرا که گرمی دستات رو از من گرفتی. رودخونۀ مواج دلم قایق های آرزوهام رو در هم می شکست و من خیره مونده بودم تا پاسخی برای بی رحمی هات پیدا کنم.

دیشب به سوگ آرزوهام نشستم. در غم نبودنت اشک فراق ریختم. دیشب شمع رویاهای قلبم ذره ذره آب شد. دیشب برای مرگ رویاهام لباس عزا پوشیدم. کاش حداقل برای گفتن تسلیت به خونۀ دلم میومدی. کاش تو بودی و دلداریم می دادی و دفتر رویاها و آرزوهام رو ورق می زدی ... اما افسوس که نیستی. افسوس که من رو توی باتلاق زندگی بی پناه رها کردی.

نمی دونم می تونم ببخشم یا نه؟ اصلاً می تونم ادامه بدم یا نه؟ بهترین درس رو از تو آموختم. گفتی: زندگی آینه ماست. هر گونه که باشیم زندگی همان گونه خواهد بود. آیا تو هم روزی چون من برای مرگ آرزوهات خواهی گریست؟

به یاد بوسه های خاک گرفته افتادم. از این هوای دم کرده بیزارم. بزار کلمات مرده ام رو در صندوقچۀ دلم جا بدم. بزار دهن به دهن خونده بشم تا به دهن شیرین تو برسم. اونوقت شعر کوتاهی بشم در دفتر یادداشتت. یعنی می تونم یک بار دیگه پابرهنه و رها قدمم رو ابرها بزارم؟

شبهای دلواپسی، پروازهای ناتمام، ساعتهای به انتظار نشسته. دستی به صدای خسته ام بکش!!

+ نوشته شده در  شنبه 20 خرداد1385ساعت 19:51  توسط برکه کبود  | 

وقتی که او نیست انگار همه جا خالیست. با منکه خوابگرد غریبم یک در گشاده نیست. وقتی او نیست منهم نیستم ...
+ نوشته شده در  شنبه 20 خرداد1385ساعت 1:9  توسط برکه کبود  | 

بعد از سالها مبارزه با خود احساس صلح پس از جنگی خونین و دریافت که در چالش های عاطفی تسلیم چقدر شیرین تر و آرامش بخش تر از نبرد است. تو مرا به نبردی مهلک کشاندی اما در فرجام. این تو نبودی که ویران شدی. بلکه این منم که در هم شکستم. تو در راه من قرار گرفتی تا نشان دهی که غرور من چقدر خودخواهانه و اشتباه بود. من می خواستم به چیزی ورای طبیعت و غرایزم دست یابم اما شکستم. باعث شدی خضوع و فروتنی را بیش از پیش به یاد آورم.

خداوندا اگر او آنقدر برایم عزیز نبود بار من سبک تر می شد. چون گاهی فکر می کنم آن محبت فراتر از عشق است و این هم شاید بخشی از مجازاتی است که عشق تو بر من روا می دارد ...

+ نوشته شده در  شنبه 20 خرداد1385ساعت 0:55  توسط برکه کبود  | 

تو مرا به برکه کبود چشم خود خواندی. دیدگان من این چشمه های همیشه جاری ترا به به عاشقانه ترین قطره شعر می خوانند و در باغ زرد خاطر من چشمان شرقی تو فصل بهار است و من به باغ سبز خاطر تو اندوه فصل خزانم. می خواهم در تابش خورشید عشق تو  پیکر سرما زده خود را رها کنم و گرمای زندگی را در رگهایم بدوانم.

+ نوشته شده در  شنبه 20 خرداد1385ساعت 0:41  توسط برکه کبود  |