|
|
|
|
|
آخیش، راحت شدم. تو این چند روز بقدری درگیر بودم که وقت سر خاروندن نداشتم. تو امتحانا بود و از طرفی رفتن مامانینا به مسافرتم بهش اضافه شده بود. همیشه فصل امتحانا رو سر دوستم خراب میشم. کنگر میخورم و لنگر میندازم. اینبارم همون بود. اونجا بودم که طی یک تصمیم ناگهانی مامانینا زنگ زدند که ما داریم میریم مسافرت. می خواستن عمه گرامم رو که این آخریا پیش ما بود برسونن خونش. نپرسین کجا که نمیگم. خلاصه تو این هیر و ویر برگشتم خونه. کلی اصرار کردم تا مامان صبح بیدارم کرد. از من اصرار و از مامان انکار با یه حرکت غافلگیرانه پریدم دم در. "بسه دیگه، برو تو، همه فهمیدن ما نیستیم، چرا اینقدر شلوغش میکنی؟" باشه، چشم مامان جون. میرم. 20 دقیقهای طول کشید تا برن اما یه اتفاقی افتاد. یه موتوری که خیلی شبیه خفاش شب بود، خفاش جوگندمی، داشت رد میشد که نگاش افتاد به من. خیلی بدجور نگا کرد و رفت حدود 30 متر جلوتر وایساد. انقدر بد برگشته بود و زل زده بود به من که مامان یه دفعه برگشت و به من نگا کرد. فکر کرد احتمالن جایی از بدنم داره نمایش داده میشه که اونجوری میخم شده بود. اما وقتی دید که من خیلی مرتبم گفت: به چی زل زده؟ شونه بالا انداختم که نمیدونم. اما دست بردار نبود. بابا می گفت: ول کنین؟ چیکار دارین به کار مردم؟ مگه حرفی زده که من برم سراغش؟ حتمن از این مأمورای شهرداریه... اما موتوریه برگشت دوباره یه نگاه چپی بهم کرد و رفت 50 متر اونورتر در جهت خلاف اونی که وایساده بود وایساد. بدجور نگا میکرد. بیچاره مامان دل تو دلش نبود. نمی خواست بره. مامان جون، برو. چیزی نمیشه. هیچ غلطی نمیتونه بکنه. خلاصه رفتن. با خواهرم جستی پریدیم پشت پنجره پذیرایی. خفاشه اومد روبروی ساختمون وایساد و بالا و پائین و عقب و جلو همشو دید زد و رفت. سریع شمارش رو برداشتم. اما رفت. شبش مهمونی داشتیم و حسابی خوش گذشت. خیالم جمع بود با وجود این همه اراذل و اوباشی که شب موندگارن خفاشه هیچ غلطی نمی تونه بکنه. تا دیروقت بیدار بودیم و صبح که بلند شدم دیدم جا تره و بچه نیست. هیشکی نبود. شبش خواهر و برادرمم طی یه تصمیم ناگهانی مشروط بر اینکه من همراه با دوستم شبا رو سپری کنم رفتن پیش مامانینا. شب اول و دوم که اتفاق خاصی نیفتاد. آخه شبا درا رو سه قفله می کردم. بعدشم با یه دونه از این چاقو آمریکاییا، چاقواِها، از اونایی که هر طرفش یه دنده داره، حتی فکر خارج کردن از غلافشم ترس داره چه برسه به اینکه زیر سرم بزارم و بخوابم، با اون می خوابیدم. اما شب سوم تنها بودم. اولش خوب بود. به ماهیا غذا دادم. به گلا آب دادم. شام خوردم و تا خواستم درس بخونم زنگ زدم. مردم. یعنی کی بود این موقع شب؟ ای بابا. این زنگه دره یا طویله؟ چقدر بد صداست زهرمار. باید به بابا بگم عوضش کنه. با هزار ترس و لرز رفتم بازش کردم. همسایه محترم بود. حالا خوبه که هزار دفه بهش سفارش کردم که من شب تنهام و هوای منو داشته باشه ها، انگار نه انگار. منکه بدتر مردم. حالا هی اصرار داشت که اگه میترسم شب برم پیشش یا اون بیاد پیش من؟ کلی با هم چک و چونه زدیم تا رفت. تا صبح بیدار بودم و یه سره درس خوندم. آخه صبح امتحان داشتم. نمی دونین چقدر خوشحالم که از فردا یکی از درگیریام کم میشه... اما چیزی که اصلن نفهمیدم اینه که خفاشه چرا اونجوری نگام کرد و چرا نیومد سراغم؟ معنیش چی بود؟ شایدم حالش خوب نبوده ... منکه چیزی حالیم نشد ...
امتحانم عالی بود. سریع اومدم بیرون و رفتم خرید. بعدشم یه صفایی به خودم دادم. آخه مثل عموجغد شاخدار شده بودم. بعدشم مثل هر روز سرکار. اینروزا اونجام خیلی شلوغه و کار بیداد می کنه. سوای همهی اینا، اینروزا ذهنم خیلی درگیر بود. خیلی. الان که فکرشو میکنم میبینم واقعن چه جوری تو این چند وقت هم درس خوندم و هم تنها بودم و هم اینکه با اینهمه کار سر و کله زدم و بدتر از همه فکرم بود که دیگه بریده بودم از دستش. اما الان ... شبش از سر کار برگشتمو شامی درست کردم که فکرشم دیوونتون می کنه ... آخه شب همه بر میگشتن و از تنهایی در میومدم. بعدشم اومدم سراغ نت دیدم وای چه خبره ... اینهمه آف لاین و پیغوم پسغوم که بابا کجایی ... نیستی ... چه خبر؟ و ... مرسی از همه ... اما واقعن درگیر بودم و از این به بعد هستم دیگه ... هر روز میام سراغتون ...
از دیروز یه همکار جدید پیدا کردم. تازه اومده. دختر بدی نیست. اما هنوز نتونستم باهاش ارتباط نزدیکی برقرار کنم. یعنی بقیه هم روزای اول همین حسو نسبت به من داشتن. شاید. نمی دونم. خلاصه اینروزا (دو - سه روز آخرو) خیلی آرومم ... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 28 تیر1385ساعت 16:26 توسط برکه کبود
|
|
||
|
|
|
|
|
موجها روی ساحل قصد نوشتن چه مطلبی را دارند که همواره پشیمان شده |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 18 تیر1385ساعت 2:22 توسط برکه کبود
|
|
||
|
|
|
|
|
واقعاْ این آقایون خسته نمیشن اینقدر از ذهنشون کار می کشن؟ مثل کامپیوتری می مونه که دیتاهای ورودی داره اما هیچ خروجی ای نداره. نمی دونم این دیتاها کجا پردازش میشه؟ |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 13 تیر1385ساعت 11:14 توسط برکه کبود
|
|
||
|
|
|
|
|
از سالها پیش به خود آموزش داده بودم که چگونه باشم. که با دیگران چگونه برخورد کنم و از ناملایمات نرنجم. سالها بود که که از نامردی ها نمی شکستم و از بی وفایی ها دل آزرده نمی شدم. بارها و بارها به دیگران با تمامی رفتارهای هنجار و ناهنجارشان فکر می کردم و اینکه درونمایه رفتارشان چیست و از کجا سرچشمه می گیرد؟ بارها به خود گفته بودم که آیا می توانم روزی سرپوشی بر بی مهری دیگران بگذارم و بتوانم آسوده بدون چشمداشتی ببخشم؟ با تمرین زیاد از مدتها قبل زدن لبخند را به خود آموخته بودم. امتیاز این لبخند در آن بود که دیگران آزاد بودند آن را به میل خود تعبیر کنند. می توانید تصور کنید که چگونه بارها و بارها به آن متوسل شده بودم. خنده ای که ناشی از آسودگی خیال بود نه چیز دیگر. اما افسوس ... افسوس روزگارم می گذرد و من ناخواسته باز می بینم. می بینم و می خواهم دم فرو بندم اما می شکنم. تصمیم گرفتم باز از آن لبخند استفاده کنم اما دیگر مؤثر واقع نشد. اکنون می دانم زندگیم هیچ وقت پایدارتر از موجی نیست که از پهنه ی دریا بر می خیزد. مبارزات و پیروزیهایم هر چه باشد هر گونه که آنها را از سر گذرانده باشم مثل قطره ای مرکب بر روی کاغذ می دود و راه خودش را می یابد. اما افسوس که دیگر نمی توانم از آن لبخند استفاده کنم. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 9 تیر1385ساعت 23:41 توسط برکه کبود
|
|
||
|
|
|
|
|
نمی دونم چرا این روزا خیلی به هم ریختم. شاید به خاطر این باشه که سرم خیلی شلوغه. حالا تو این هیر و ویر باید اسباب کشی هم بکنیم. آخه محل کارم عوض شده و همه گوش به فرمان رئیس قبیلن تا ببینن چی دستور میده و کی باید الان کجا باشه. من بیچاره هم که مجبورم تو محل کار جدید مثل غول چراغ جادو هر آن حاضر باشم تا کارها رو سر و سامون بدم. این باباقوری شرکت رو هم که باید هلش داد تا یه کاری پیش ببره. وقتی هم که چیزی بهش میگی به عبا و قباش و تیتیش آقا بر می خوره و بعدش بر می گرده با یه قیافه حق به جانب با اون لهجه ترکیش بهت میگه: «من نمی دونم. شما دستور بده تا انجام بشه.» اونموقع با حالت قهر میره دنبال کارش. وای که تو اون لحظه دلم میخواد خفش کنم. خدا این بشر رو زائیده فقط برای فضولی... خلاصه نمی دونم باید به کارهای شرکت برسم یا امتحانات و کلاسهای مافوق برنامه ای که دارم. آخه دوباره بعد از مدتها رفتم برای کلاس های زبان ثبت نام کردم. باید بتونم تافلم رو بگیرم. آخه نمی دونید چی شده که. بعد از مدتها کلنجار رفتن با بابا و مامانم و سر و کله زدن باهاشون حنجرم پاره شد تا بالاخره راضیشون کردم اجازه بدن من از این دیار کوچ کنم. حالا باید زبانم رو کامل کنم. حالا خدا رو شکر که هفته پیش ژوژمانم تموم شد وگرنه با این وضعیت الان باید تو سینه بیمارستان پیدام می کردن. (بخودتون زحمت ندین. خودم می دونم سینه قبرستونه ولی دلم نیومد از الان خودم رو وسط سینه قبرستون بندازم.) فکر کن حالا اینهمه درگیری داشته باشی و بعدش هم انقدر در طول ترم غیبت داشته باشی که باید بری دم هر استاد رو ببینی تا از غیبت هات کم کنه و تف تو روحشون که بهت اینقدر پروژه میدن که باز هم وقت سر خاروندن برات نمی مونه که هیچ تازه کلی هم منت سرت میزارن که صابون به دلت نزنیا که اگه این پروژه ها رو بیاری نمرت رو می گیری!!!! فقط ممکنه پاس کنی... شب که میرسه فکر می کنم مثل یه جنازه میفتم رو تخت و تا صبح علی الطلوع بیهوشم اما لامصب مگه هر کاری می کنم خوابم میبره. فایده ای نداره... خودمو بکشم زودتر از ۴ صبح خوابم نمیبره. هیچ غلطی هم نمی کنما... بیخود می شینم یا اینقدر می پلکم تا بلکه فرجی بشه و بتونم کپه مرگم رو بزارم. حالا با تمام این بدبختیها فکرش رو بکنین که زمزمه ازدواج هم بلند بشه. واااااااااااااااااای ! بابا جون . مادر من. ما که قبلاْ با هم جلسه داشتیم. به شور گذاشتیم. چند بار بگم نمی خوام شوهر کنم. بابا جون اونایی که شوهر کردن چه تاجی به سرشون زده شده که حالا من دومیش باشم؟!!! اما کو گوش شنوا؟ گوشش به این حرفا بدهکار نیست. احتمالاْ این شوهرا تخم دو زرده واسه زناشون میزارنو ما خبر نداریم. مادر جون بسه دیگه. تا کی می خوای همینجوری بچرخی؟ تا کی می خوای بی سر و سامون باشی؟ بالاخره که چی؟ بزار فلانی بیاد خواستگاریت. بابا جون. مامان خوبم. من از ازدواج به شیوه سنتی بدم میاد. دلم نمی خواد کسی بیاد در خونمون. حالا تو قبول کن شاید خوشت اومد. نخیر. فایده ای نداره. از من گفتن و از مامان نشنیدن. از این گوش میشنوه از اون گوش در می کنه. فکر می کنم بیخودی بهم وعده نداد که بزاره از ایران برم. احتمالاْ در باغ سبز بهم نشون دادن تا بلکه من خر شم. اما از این خبرا نیست. حالا حالاها وبال گردنشونم. دلم می خواد آزاد باشم. رها از هر چی بنده. دلم می خواد خودم همسر آیندم رو انتخاب کنم. با عشق. با یه نگاه. اما طبق معمول مامان میگه اینا همش کشکه. ول کن این حرفای صد من یه غازو. عشق که آب و نون نمیشه واسه آدم. با عشق می تونی شکمتو سیر کنی؟ میگم: نه. اما میشه یه چیز دیگه رو سیراب کرد. البته فکر نکنین من ضعیفه کوچیکه هستم و کاری از پیش نمی تونم ببرمااااااا. نه. زور من بود که به مامان چربید و با یکی دو دلیل ضربش کردم. اما حالا دائیم گیر داده که منو با یکی از دوستاش آشنا کنه. میگم آخه به اون چه که بیاد و خودشو بندازه وسط و واسه من تصمیم بگیره. آخه مامان جان این داداشت یه کم زبون نفهمه. نمی فهمه من چی میگم. کاش یکی بفهمه من چی میگم. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 6 تیر1385ساعت 1:4 توسط برکه کبود
|
|
||
|
|
|
|
|
وقتی سرت میزاری رو پاهامو من می خوابونمت، وقتی کنارمی و حرارت بدنت به پوست تنم بوسه میزنه، وقتی همه چیزت مال منه و دوستم داری، دیگه آسمون با این غرور سر به فلک کشیدش و زمین با این فراخیش، برام ذره ای ارزش نداره، چرا که من سرمست از بادۀ عشقت به خودم می بالم. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 3 تیر1385ساعت 16:24 توسط برکه کبود
|
|
||