تبليغاتX
برکه کبود
من آزادانه ترا می بخشم و هر داوری نادرست درباره ترا رها می کنم.
 

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 مرداد1385ساعت 0:42  توسط برکه کبود  | 

امروز دلم خیلی گرفته. روز پنج شنبه کوه بودم. خیلی خوش گذشت. مطمئنم تا حالا هیچ کدومتون اینجوری کوه نرفته بودین. کوه نوردی ای بود که نگو و نپرس. شب رسیدیم خونه. از زور خواب داشتم می مردم ولی مگه این سریاله میزاره. مرگ، خوابت میاد، خب یه دقیقه بتمرک سریالتو ببین و بعد بکپ. هی داشتم به خودم دلداری می دادم تا این پلکای فریبا روی هم نیفتن. تا حالا اینجوری خودتونو تحویل گرفتین؟ مطمئنم نه!

روز جمعه حنابندون یکی از فامیلا بود و ما نیز قدمه رنجه فرمودیم و عروس و دامادو مفتخر کردیم. فکرشو بکنین. روز قبل کوه و روز بعد نقش یه رقاصه رو بازی کردن. اونم با چه کفشایی ... از زور قوسی که به پام داده بود راه نمی تونستم برم چه برسه به رقص از ساعت شش تا سه نصفه شب. به اندازه تمام زندگیم رقصیدم.

روز بعدم که عروسی بود دیگه. وقتی آماده شدم و کفش پا کردم دیدم این تو بمیری دیگه از اون تو بمیریا نیست. یه قدمم نمی تونستم بردارم. حاضر بودم پابرهنه برم اما اون کفشا رو دیگه نپوشم. وااااااااااااااااااااااااااااااااااااای ... چشمتون روز بد نبینه. وقتی رسیدیم به محل جشن، دلم می خواست همونجا وسط سالن ولو می شدم. کف سرامیک. راه رفتن هم یادم رفته بود چه برسه به رقصیدن. سریع تمرگیدم. چشم، میام به خدا، همین الان بلند میشم، باشه، خب بابا خطای عظیم نکردم که دیشب اینهمه مستفیضتون کردم، امشب یه کم کمتر، آسمون به زمین که نمیاد. اما نه، هیشکی حالیش نبود. حتی غریبه ها هم ولم نمیکردن. تو دیشب گل ما بودی، حالا چرا نشستی؟ میدونین!! زیادی بهشون رو داده بودم دیگه ... کاریش نمی شد کرد. باید بلند می شدم. دوباره رقص تا آخر شب.

شب که اومدم خونه مرگ خواب داشتما ولی از زور خستگی خوابم نمی برد. با هزار جون کندن بالاخره ساعت سه بود که سر بر بالین گذاردم و به خواب نازی فرو رفته بودم که یه دفعه صدای زنگ تلفن مثل مته پیچید تو سرم. تا بقیه سیخ نشده بودن گوشی رو برداشتم که صدای نکره ای از اونور خط اطلاع داد که مادربزرگم فوت کرده و باید به بابا که فرزند ارشد خونوادش بود خبر می دادم. به ساعت نگاه کردم. پنج صبح بود. تا صبح علی الطلوع نشستم تا بابا بیدار شه و این خبرو بهش بدم اما وقتی دیدمش هیچی جز سلام به زبون نیاوردم. انگار لال مونی گرفته بودم. آخه نمی خواستم غبار غمو تو چهرش ببینم، اما چاره چی بود بالاخره گفتم. اول با بهت نگام کرد، بعدش گفت حالا چیکار کنم؟ با اون خستگی و درد پا و ... وسایل سفر آماده کردم تا برن برای خاکسپاری. اما همش به این فکر می کنم بیچاره بابا، چهار سال پیش پدرش رو از دست داد و حالا مادرش. واسه همین دلم خیلی گرفته. بعد از اون همه خوشی این ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 مرداد1385ساعت 19:26  توسط برکه کبود  | 

خدا جون غلط کردم. اصلاْ کی گفته که من دلم گرفته بود؟ کی گفت دیگه دنیا رو با همه ی خوشیهاش دوست نداره؟!! منکه نبودم.

پریشب تو محل کارم نشسته بودم که هی دیدم یه صدایی میاد. مثل جایی که موش داشته باشه و یه خش خشی بشنوی. اونجوری. رفتم به اتاقا سرک کشیدم، اما خبری نبود. آبدارچیمون هم که طبق معمول فک زدنش گل کرده و رفته بود پیش نگهبان شب جا خوش کرده بود. تو همین گیر و دار داشتم با یکی از دوستام تلفنی حرف می زدم که یه دفعه چشمم افتاد به سقف بالا سرم. نمی دونین چی دیدم. سقف به اندازه سه در چهار متر ترک خورده بود و داشته فرو می ریخت. به عالم و آدم خبر دادم که بابا جان سقف داره می ریزه. بیاین ببینین چه خاکی باید تو سرمون بکنیم، اما هیشکی جدی نگرفت. منم گفتم به جهنم. چی می خواد بشه مگه؟ منکه نمی ترسم واسه خودشون گفتم. اما هیچکس گوشش بدهکار نبود. خب من واسه چی باید خودمو می کشتم و حرص می خوردم. راحت داشتم با این دوست عزیز حرف میزدم و هی از اون اصرار و از من انکار که بابا جون خطرناکه. بلند شو برو خونه. منم می گفتم نه بابا، نترس، طوری نمیشه. فکر کنم اونم فکر کرد که دارم شوخی می گفتم. چون دیگه هیچی نگفت. اما، اما وقتی سقف با اون صدای مهیبش یه دفعه فرو ریخت تازه متوجه شدم که چه غلطی کردما که نرفتم خونه. اونموقع بود که دوستم گفت دارم به عقلت شک می کنم. بابا تو دیگه کی هستی؟ بهت میگم همین الان بلند شو برو خونه. گفتم باشه، چشم. الان میرم. خداحافظی کردم اما نمی شد دفتر و همونجوری تنها بزارم و برم. ناسلامتی مسئولیتش با من بود. خلاصه نمی دونین چه ولبشویی بود. تمام سیمای برق کنده شده بودن. برقا و تلفن همه قطع شده بود و از همه مهمتر چه گندی زده شده بود تو شرکت. البته فکر نکین رو من چیزی نریختا. نه. اینجوریا هم نیست فقط من صداشو در نیاوردم. خلاصه یه ساعت بعد شرکتو ترک کردم اما بعد از یه صورتجلسه حسابی و امضا از چند تا شاهدی که اومدن دیدنو تلفن به چند تا از آقایون.

وقتی شب دراز کشیدم و چشمامو رو هم گذاشتم تازه فهمیدم چه بلایی سرم اومده. البته بگما اینقدر روم زیاد بود که روز بعد که دوستمو دیدم و داشت دعوام می کرد که چرا اینقدر بی ملاحظه ایه و یه کم فکر خودت باش، اصلن چهارشنبه نمی خواد بری سر کار؛ باز به روی خودم نیاوردم که ترسیده بودم.

پ.ن: پیام اخلاقی به فاصله یه روز فهمیدم چقدر این دنیا رو دوست دارم و ازش لذت می برم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 مرداد1385ساعت 18:6  توسط برکه کبود  | 

امشب از اون شبائیه که دارم تو تب می سوزم. نمی دونم چرا اینقدر دلم گرفته. همه چیز خیلی خوبه ها ولی من امشب داغون داغونم. دلم می خواد دیگه هیچی نباشه. دلم می خواد از اینجا برم. خستم. خیلی خسته. ذهنم داره می پوکه و هیچ دلیل قانع کننده ای براش ندارم.

هفته ای که گذشت خیلی خوب بود. بعد از مدتها روز جمعه با یکی از دوستام رفتم کوه. خیلی خوب بود. حسابی خوش گذشت. اما نمیگم جای همتون خالی چونکه کسی باهام بود که جای همتونو پر میکرد. اما امان از پا درد بعدش که تا صبج نذاشت بخوابم.

اینروزا خیلی بیکارم. آخه مدیر عاملمون رفته سفر و نیست. واسه همین منم هر موقع که حال کنم میرم سر کار. امروز رفتم محل کار قدیمم. وای که چقدر دیدن کسانی که دوستت دارن و دوستشون داری لذت بخشه. از بودن با همشون لذت میبرم. بعدشم با دو تا از دوستام ناهار رفتیم بیرون. اینجا می تونم بگم جاتون خالی.

تا حالا شده که قلبتون بشکنه؟ اونوقت با کسی که قلبتونو شکونده چیکار میکنین؟ می تونین ببخشینش؟ خب اگه در کنار این شکستن دلتون بسوزه چی؟ اگه کسی باشه که تمام وجودتونو سوزونده باشه بازم میشه ساده از کنارش گذشت؟!! نمی دونم. شاید بشه اما من هیچ وقت نمی تونم کسی که قلبمو میشکونه و دلمو می سوزونه رو ببخشم. هیچ وقت. حالا در کنار همه این ناراحتیا اگه بفهمی که بچه هشت ساله دوستت بعد از عمل لوزه شب تو خواب خفه شده و مرده دیگه چه حالی میشین؟ خیلی حالم بده. خیلی.

فکر کنین اینهمه ناراحت باشی و دلت گرفته باشه و فکر کنی دیگه هیچی نیست که الان خوشحالت کنه بعدش یه دفعه دائیت زنگ بزنه و بگه تقریبن یه کارایی کرده و خودت میتونی تو پائیز بری اونور و یه بررسی ای انجام بدی تا اگه دوست داشتی تصمیمتو واسه موندن قطعی کنی. اونموقع چی فکر می کنین؟ باید خوشحال بشم؟ قاعدتن باید بشم. چون مدتها بود که منتظر این خبر بودم. اما خوشحال نشدم. چون امشب از همه دنیا با همه خوشیهاش بیزارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 مرداد1385ساعت 0:31  توسط برکه کبود 

نور آفتاب از پشت پرده ضخیم، قالی رنگین اتاق را نوازش می کرد. همیشه از آفتاب متنفر بود. هیچگاه درک نکرد چرا از همان کودکی میانه خوبی با آفتاب نداشت. کتاب در دست دمر روی تخت پهن شده بود. نای کتاب خواندن نیز نداشت. از زمین و زمان شاکی بود. می خواست به همه چیز چنگ بیاندازد. غلطی زد. نگاه بی رمقش به کتابخانه عظیمی که روبرویش قد علم کرده بود افتاد. اندیشید کی زمان آن فرا خواهد رسید تا دستی بر سر و رویشان بکشد؟ با اینکه عاشق آنها بود اما در آن لحظه از اندیشیدن به آن دچار تهوع می شد.

بوی مطبوع عطرش را که از شب قبل بر جا مانده بود با حرص و ولع تمام استشمام کرد. رؤیایی زیبا در ذهنش پا گرفت. چشمانش را بست. گرمای دستی را روی کمرش حس کرد. موهای مواجش را به لبهای بی تاب او سپرد. رخوتی بس ناگفتنی. شیرینی اش را با تمام وجود به کام کشید. غرق در لذت خود را میان بازوان نیرومندش انداخت. حس امنیت و قدرت. عالی بود.

می توانست به هر چه غیرممکن دست یابد. تمامی آرزوهایش در آن بازوان نیرومند خلاصه می شد. دیگر چه تمنا داشت؟ هیچ. به خوبی می دانست در آن لحظه نه می خواست قله غرور را فتح کند و نه تا ته دنیا پیش رود. مست در میان بازوانش نگاه به چشمان او دوخت. در پس آتشی که زبانه می کشید خواهشی وجود داشت. مردد غرق در چشمانش اندیشید آیا خطاست؟ در برابر خواهش چشمانش قدرت مقاومتی نداشت. اندام نحیفش را به بازوان نیرومند او سپرد.

ساعتها گذشته بود. دردی بی امان در وجودش ریشه دوانده بود. دیگر کار از کار گذشته بود. نوازش لبان سردش را روی لبهای داغش حس کرد. چشم که گشود ترکش گفته بود.

+ نوشته شده در  شنبه 7 مرداد1385ساعت 1:0  توسط برکه کبود  | 

 

 

 

 

بر تخته سیاه زندگی، احتمالات و فرضیات را چه خوب به من آموختی.

گفتی: " احتمال اینکه عاشقت بمانم کم است." پس فرض کن که ...

رابطه ای در کار نبوده است!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 مرداد1385ساعت 17:7  توسط برکه کبود  |