|
|
|
|
|
دلمُ شکستیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی. کاش بفهمی... با تمام وجودم، برای تمام عمرم، هرگز ... هرگز نمی بخشمت...
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 17 آبان1385ساعت 15:45 توسط برکه کبود
|
|
||
|
|
|
|
|
نمیدونم چرا اینروزها قرعه شانس به نام من افتاده و هر چی بدبیاریه داره سرم میاد. از وقتی شیفت صبحم هم میرم سر کار و دیگه وقت سر خاروندنم ندارم، یه جورایی انگار همه چیزم بهم ریخته. صبح مرگ خواب گرفته منو که مجبورم چشمامو باز کنم و برم سر کار تا بوق شب که برگردم خونه. البته شکایتی ندارم چون انگاری ذاتاً عاشق کار کردنم و هیچ چیز جز کار برام لذت بخش نیست. اما انگار خستگی اینروزا بیش از اون حدیه که فکرشو میکردم. با هزار خواهش و التماس و عز و جز از همکارم خواستم که روزای پنجشنبه که کلاس دارم به جای من بیاد سر کار تا این ترم تموم بشه. آخه من و همکارم یک پنجشنبه در میون میریم سر کار. خلاصه پنجشنبهای با کِیف کوک و خوشحال از اینکه بالاخره یک پنجشنبه مثل آدم سر کلاس از اول تا آخرش حاضر بودم وقتی کلاس تموم شد جلدی پریدم بیرون و موبایلمو که همیشه طبق عادت تو جیب شلوارم میزارم در آوردم تا به دوستم زنگ بزنم اما نه اینکه همیشه این موبایلا خط میدن و همیشه هر کسی رو که بخوای در دسترسه منم موفق نشدم با دوستم تماس بگیرم و موبایلم گذاشتم تو جیب مانتوم و رفتم گلاب به روتون دستشویی که بلا بر سرم نازل شد و موبایلم با تمام دم و دستگاه و تشکیلاتش افتاد توی دستشویی. خلاصه چشمتون روز بد نبینه همینطوری وایساده بودم بالا سرش و داشتم نگاش میکردم. جالب اینجا بود که منتظر یه تلفن مهم هم بودم و گوشیم تا یک ساعت داشت همینطور واسه خودش زنگ میخورد و من نمیتونستم هیچ کاری بکنم. البته بماند که عالم و آدم خبردار شدن که من موبایلم توی آب شناوره و از مسئولین دانشگاه تا تأسیسات همه اومده بودن تا ببینن کدومشون میتونن غریق نجات باشن و ناجی من، تا بلکه مژدگونیای نصیبشون بشه اما هیچ کدومشون موفق نشدن و منم عصبی از اینکه باید قید کلی از شمارههای دوستامو بزنم؛ دست از پا درازتر راهی آرایشگاه شدم. آخه بعدازظهرش افطار دعوت بودم و فرداش هم قرار بود جای دیگهای لنگر بندازم. با هزار بدبختی داشت غصه موبایلم فراموش میشد که دوباره بلای دوم سرم نازل شد و یه روز صبح که حسابی دیرم شده بود و به هزار جون کندن از خواب بیدار شده بودم تا برم سر کار، داشتم کیفم رو عوض میکردم و مشغول جابجایی وسایلم بودم که دیدم دسته کلیدم که کلیدای دو تا شرکت و کلی کمد توش بود گم شده. باز هم عالم و آدمو خبردار کردم که باب کسی کلیدای منو دیده یا نه اما انگاری آب شده بود رفته بود تو زمین. اما انگاری همین دو تا کفایت نمیکرد و من باید سومی رو هم از دست میدادم که نمیدونم دزد قافلهای، چیزی بهمه زده یا نه که امروز صبح هر چی دنبال یکی از شلوارهای جینم گشتم تا بپوشم و بیام سر کار؛ پیداش نکردم که نکردم. این دیگه خیلی زور داشت که روز تعطیل مجبور باشی بیای سر کار و شلوارت هم گم شده باشه. احتمالاً باید یه فکر اساسی واسه خودم بکنم چون اینجوری مجبورم آخر ماه تمام حقوقم رو صرف گم شدههام بکنم. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 4 آبان1385ساعت 12:28 توسط برکه کبود
|
|
||