|
|
|
|
|
اینروزا خیلی درگیرتر از اونیم که فکرشو بکنین. نه اینکه فکر کنین مدیرعامل زبون نفهممون رو خفه کردمااااا، نه! شب عیده و هزار تا درگیری کاری. مقدمات مهمونی عید رو چیدن و مهمون دعوت کردن و اداره کردن این جلسات لعنتی و ... فرصتی برام نذاشته تا اینجا بیام. لحظه هایی که فرصت پیدا می کنم تا چند لحظه ای به خودم فکر کنم می بینم که اونقدر خودم رو درگیر کردم که حالا اگه حتی خودم هم بخوام نمی تونم کنار بکشم. تازگیها شبها کابوس می بینم. نمی دونم چرا این کابوس لعنتی دست از سرم بر نمیداره؟ شاید خیلی گرفتارم. تازگیها یاد گرفتم سر مدیرعاملمون رو گو بمالم و وسط کار بزارم دو ساعتی برم بیرون و به کارام برسم. خب چیکار کنم؟ عروسی دوستمه و هنوز فرصت نکردم کاری کنم. واسه همین بهش میگم دارم میرم دکتر. بعدشم که بر میگردم میگه خانم بهتر شدین؟ منم میگم: نه آقای مهندس! باید برم آزمایش و عکس بندازم و ... بعد سرشو تکون میده و میگه: نترس، نمیوفتی بمیری. البته فقط مواقعی که حوصله داشته باشه باهات شوخی می کنه وگرنه ... الانم که نشسته داره بازی پرسپولیس رو می بینه که من تونستم بیام اینجا وگرنه مگه میشه از دستش در رفت؟ تازه حسابی خوش خوشانش شده چون پرسپولیس یه گلم خورده. نمی دونید چطور با کیف کوک اومد گفت: می بینم که پرسپولیسیها عزادارند؟ دلم می خواست داد میزدم که زیادی داری بلبلی می کنی ها... برو به کارت برس بابا. اما خب نمیشه دیگه. آخ که چقدر دلم می خواست الان تو سکوت جنگل گم می شدم، اما فعلن اینجام.
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه 28 بهمن1385ساعت 15:27 توسط برکه کبود
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز به این نتیجه رسیدم که چقدر دلم می خواد با تمام وجودم، این مدیرعامل زبون نفهممون رو خفه کنم. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 15 بهمن1385ساعت 13:31 توسط برکه کبود
|
|
||
|
|
|
|
|
سکوت جفت می شود بر اندیشه های من چه آسوده می بیند این نگاه موج روشن شمع فرسوده را در حصاری از گلهای زرد و نارنجی
جالبه که وقتی تو جلسه هستی و تمام حواستو جمع کردی تا ببینی نتیجه بحث چی میشه؛ حس کنی همکار کناریت تمام حواسش به حلقه گل وسط میزه و قلم تو دستش. بعدش کنجکاو میشی تا نیم نگاهی به ورق زیر دستش بندازی. این شعر همون لحظه به من هدیه شد. پ.ن: فضولی همیشه هم بد نیست ... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 2 بهمن1385ساعت 12:3 توسط برکه کبود
|
|
||