|
|
|
|
|
وقتی یک رویداد زشت، تكرار مي شود، زشت تر مي شود ولي وقتي خيلي تكرار مي شود، ديگر زشتي اش را از دست مي دهد و عادت خواهد شد. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 25 تیر1386ساعت 10:51 توسط برکه کبود
|
|
||
|
|
|
|
|
برای سامان خوبم و گمگشته عزیزم.
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 20 تیر1386ساعت 13:46 توسط برکه کبود
|
|
||
|
|
|
|
|
- دوربینو بده کار دارم. * می خوای چیکار؟ بسه دیگه... چقدر عکس بیخود میندازی... بعدشم مجبور میشی پاکش کنی ... نمیدم ... - جون لیلا بده، میخوام يه عکس بندازم. باور کن این یکی شاهکاره ... * بسه ديگه تو رو خدا ... اينهمه عكس از من انداختي همشم شاهكار بود ... دير شده بيا بريم ... اينهمه اصرار واسه چيه؟ - اين يكي فرق داره ... بعداْ ميفهمي ...
پ.ن: آدم یه دونه از این دایی ها داشته باشه خودش شاهکاره دیگه نیازی به باقی شاهکارا نیست ... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 16 تیر1386ساعت 17:19 توسط برکه کبود
|
|
||
|
|
|
|
|
همیشه همینطوریه ... از حواس پرتی گریزونم. نگاه ماتم که خیره روی سراميك كف اتاقم مونده و از بالا به پائین و راست به چپ مشغول شمردن اونهاست رو بر می گیرم. از کنار همه چیز گذشته ام و دیگه نمی بینمشون. توی سرم باهاشون جنگیده ام و پای کشون به جلو میرم. صبر نمی کنم تا دوباره کم بیارم. تا دوباره همه چیز رو سرم آوار شه. هنوز هم با خیالم بازی می کنم منتها طور دیگه ... اما دیگه از افکار پريشونم هراس ندارم. دیگه نگران حل یک معادله سه مجهولی که سر تا ته زندگیم رو پر کرده نیستم. بالاخره کم کم همه چیز ساده و روشن میشه و معلوم. نمی دونم قدیم ترها چه میکردم؟! شاید منم داشتم به چیزهایی که نبود نگاه میکردم و به صداهایی که میومد یا نمیومد آهنگ و شکلی میدادم. در واقع تو پیچاپیچ نیومده ای بودم به نام آینده. اما خب، رد شدم. حال فكر كردم بايد امروز اتفاق ميفتاد. فكر كردم هر چي بود مربوط به من بود كه الان خيلي دوره. مال دوره اي بود كه وقتي شروع شد نمي دونستم يك دوره ي ديگه ست تا همه چيزش رو به ياد بسپارم. خيال كردم مثل طلبكارها كنارت ميشينم و زل ميزنم بهت تا ازم عذرخواهي مي كني. منم يه خرده دلم سبك ميشه. هر چند ديدن ناراحتيت، ناراحتم كرد اما كاش فقط يه خرده سبك مي شد. حال از سياهي انفراديم بيرون اومدم. ول اش كن ديگه! مقصر كسي نيست. بايد ديد تقصير چي بوده؟
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 12 تیر1386ساعت 19:13 توسط برکه کبود
|
|
||
|
|
|
|
|
* چقدر این روزا سرده. - سرده؟! باید هم سرد باشه. * چرا؟ - به خاطر خودت. تو دیگه آدم سابق نیستی ... * نیستم؟! نه، نیستم! از همون خيلي وقت پيش نيستم. جالبه كه توقع داشتي باشم... - فكر مي كني اگه عين همون روز، زير بارون، بريم اونجا دوباره همه چيز گرم ميشه؟ * نه، فقط يكبار اينطور ميشه. چيزهاي قشنگ اينطورين، يكبار و فقط يكبار لمسشون مي كني. حالا برگشتي كه چي بشه؟ فكر كردي كه ديروزه، ديگه خيلي ديره ...
پ.ن: بين نويسنده و اين متن هيچ ارتباطي وجود نداره.
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه 9 تیر1386ساعت 14:24 توسط برکه کبود
|
|
||