|
|
|
|
|
شب اگر خواب هم نداشت ديگر چه داشت؟ شب، كه نفهمي چه مكان است و كيستي شب، كه نداني چه زمان است و چيستي خواب، كه نبيني و نشنوي هيچ را خواب، كه نفهمي غم يار و دلتنگيِ خويش را خوابِ خوابِ خواب كه حتّي هيچ يادي نيايد به خواب! هست شب ولي اي واي! كه هست يك شبِ بيخوابِ دگر هست شب، آري شب يك شب بيخوابِ دراز كه ترا چشم در راهم باز
پ.ن: اين شعر براي بار سوم توسط همون همكار قديمي به من هديه شد. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 1 مرداد1386ساعت 12:40 توسط برکه کبود
|
||